فتوبلاگ«

راه

  ۱۳۸۸/۱۱/۱۵ 

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست...

 

نظرات

يادمان فرامرز حجازی

  ۱۳۸۸/۱۱/۰۵ 

دوستان عزیز فرامرز

رفیق نیمه راه مان هفت ماهی است که رفته است و از او بی خبر مانده ایم، با خودمان هی کلنجار می رویم که درلحظه های گذشته بمانیم مثل آخر یک خواب که دارد خواب بودنش بر ملا می شود. دلمان نمی آید واقعیت را ببینیم و هی میخواهیم برگردیم به آنجایی که دیگر میدانیم دروغ است. انگار باید به سالهای گذشته، به پاتوق های دانشگاه، به همکف ابن سینا و به آمفی تاتر جابر سری بزنیم ، برگردیم و ببینیم آن یکی رویا بود و یا این یکی کابوس؟ ! دنیا را چه دیدی شاید آبی به زلالی شعر رویمان بریزند و ببینیم ای جان! لحظه ها متوقف شده اند! و مائیم و سبکباری آن سالها و آن آرزوهای زیبا.

شاید ما هم درمیان شعرهای بچه های قد و نیم قد دانشگاه زلال شویم آنقدر زلال که آنها هم تصویر میان سالیشان را در آیینه هایی که ماییم ببینند و شعرهایمان را بشنوند که چگونه در مرگ رفیقمان قافیه باخته ایم ...   

اگر دستتان به قلم می رود که در رثای او چیزی بنویسید  یا نه اصلا اگر دلتان نمی آید از مرگ رفیق جوانمرگتان حرفی بزنید و ترجیح میدهید در موضوعی دیگر کارهایتان را ارائه دهید، آنرا از ما و فرامرز عزیز دریغ نکنید «شعر» گفتن یعنی از فرامرز گفتن اینکه موضوعش فرامرز باشد یا نباشد چندان توفیری ندارد .

سرآن داریم یکی از شبهای هفته اول اسفند در آمفی تاتر جابربن حیان دانشگاه شریف، از سر جبر زمانه جمع شویم میدانیم، بدون فرامرز واژه جمع شدن معنا ندارد-  وبه جبر، تاتر زنده بودن را بازی کنیم با ما از طریق ایمیل  yadefaramarz@yahoo.com در تماس باشید. کارها و پیشنهادهای خود را برایمان بفرستید و به هر روشی که می خواهید به برنامه مان سرو سامان دهید.

روز و ساعت دقیق مراسم شب شعر ویژه فرامرز حجازی متعاقباً اعلام می گردد.

پ.ن. متن فوق را دوست نازنینم علی افراشته نوشته است.

 

نظرات (1)

حافظ به سعی من!

  ۱۳۸۸/۱۰/۲۹ 

۱

کدام آهن دلش آموخت این آیین عیاری

کز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد...

۲

دل به می دربند تا مردانه وار

گردن سالوس و تقوی بشکنی

۳

ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد

گاه آن ست که بدرود کنی زندان را

۴

گرچه بدنامی ست نزد عاقلان

ما نمی خواهیم ننگ و نام را

 

نظرات

ته سفر

  ۱۳۸۸/۱۰/۲۷ 

گاهی وقت ها

رسیدنی در کار نیست

رفتن رفتن رفتن

آخرش همین است...

نظرات (1)

ته ايمان

  ۱۳۸۸/۰۹/۰۴ 

بعضی وقت ها

باید بروی

ایمان داشتن به همین رفتن

خودش ته ایمان است...

نظرات (2)

روزگار!

  ۱۳۸۸/۰۸/۱۵ 

پیش از شما
به‌سان شما
بی‌شمارها
با تار عنکبوت
نوشتند روی باد
کین دولت خجسته‌ی جاوید زنده باد

شفیعی کدکنی عزیز

نظرات

ماجرای یک نامه

  ۱۳۸۸/۰۸/۰۹ 

این آقای ابوالقاسم خان قره گوزلو  اولین تحصیل کرده ایرانی دانشگاه آکسفورد بود که توانست تا نیابت سلطنت در تاریخ ایران جلو برود در هنگامی که احمدشاه هنوز دوازده ساله بود. در تاریخ معروف شده است به ؛ناصرالملک؛ زندگی جالبی دارد  که بماند برای بعد.

این آقا پس از آغاز تحرکات مشروطه می آید نامه ای می نویسد به میرزا محمد طباطبایی از رهبران نهضت مشروطه به عبارتی دیگر این اشراف زاده رفورم گرا  به آن مجتهد آزادی خواه  نامه ای می نویسد که بعد از صد سال خیلی زیاد به حال و روز زمانه ما می خورد .

آقای ناصرالملک بعد از صغرا و کبرا چیدن بسیار می نویسد: <<خيلي افسوس مي خورم وقتي که مي بينم از شدت شوق و عجله که در علاج اين مريض ( يعني جامعه ايران آن روز ) داريد نمي دانيد به کدام معالجه دست بزنيد و از کدام دوا شروع بفرماييد... اين بيچاره مريض که قادر به حرکت نيست، مدت ها است غذايي به معده اش داخل نشده و بدل مايتحللي به بدنش نرسيده، رمق حرکت و قدرت تکلم ندارد. تازيانه برداشته کتکش مي زنيد که بدود، از خندق جست و خيز نمايد و اين بدبختي که به واسطه مرض و نخوردن غذا همه روده هايش خشکيده و امعا و احشايش از کار افتاده يک ران شتر نيم پخته به دهانش فرو مي کنيد که ببلعد... امروز تقاضاي مجلس مبعوثان و اصرار در ايجاد قانون مساوات و دم زدن از حريت و عدالت کامله (آن طوري که در تمام ملل متمدنه سعادتمند وجود دارد) در ايران همان حکايت تازيانه زدن و ران شتر تپانيدن است...» >>

در بخش دیگری می نویسد: «همه جاي مملکت وسيع ايران مثل خيابان هاي طهران نيست، کوه دارد، کتل و جنگل دارد، ماهو دارد و... شاهسون دارد قشقايي دارد... اين حرف ها که در همه جاي دنيا عصاره سعادت و شرافت و افتخار است، به عقيده بنده در ايران امروز مايه هرج و مرج و خرابي و ذلت و عدم امنيت و هزاران مفاسد ديگر خواهد بود...»

به قول اعتماد :  شايد همين يک مثال تاريخي براي اثبات فرضيه  فاصله عمیق میان روشنفکران و توده مردم  کافي باشد که زمان پيروزي انقلاب کبير فرانسه و طرح اعلاميه جهاني حقوق بشر مصادف بوده است با زمان روي کار آمدن آقامحمدخان قاجار در تهران و ساختن کله مناره از مخالفان و مظنونان به مخالفت!

شاید دغدغه خیلی ها در دوران کنونی همین دغدغه  این آقای ناصرالملک است اما به گمان بنده بعد از حدود صد سال از روزهای مشروطه نه به یقین و عقل که به شرط و احساس می توان گفت این دغدغه ها تا حدود زیادی مرتفع شده است...

 

نظرات

عکسی و خاطره ای

  ۱۳۸۸/۰۷/۲۱ 

این عکس مربوط میشه به هجدهمین شب شعر دانشگاه شریف - یکم دی ماه ۱۳۷۷

اون روزها دغدغه هامون از جنس دیگری بود. عاشقانه کار می کردیم. بی ریا رفتار می کردیم و با همه وجود به کاری که انجام می دادیم اعتقاد داشتیم....

حتی برای برگزاری شب شعر فروغ فرخ زاد پامون به کمیته انضباطی و تهدید به تعلیق هم کشیده شد اما احساس می کنم خیلی سر نترسی داشتیم درست مثل همین روزها که اعتراضات دانشجویان دانشگاه های مختلف رو می بینم و دلم برای سال های دانشجویی خودم می تپد...

براي روزهاي خوب  "دانشگاه صنعتي شريف"
دانشگاه خاكي
دانشگاه خوب
و دانشكده اي كه بر عكس اسمش پر از احساس بود
و شانه بالا مي انداخت
و كلاه شاپو مي گذاشت
و سيگار مي كشيد
و اگر چه خوب مي فهميد
اما اين دليل نمي شد كه خوب پك نزند
به  "ديويدف"
به  "كنت"
به  "مالبورو"
به   " 57" ...
و اين داستان هر ماه بود
كه با  "ديويدف"  آغاز مي شد
و با " 57 " خاتمه مي يافت
و شايد ريختن توتون ته سيگارها
توي كاغذ كلاسور!
و در عوض كردن سيگارها
شبهاي سرفه و دل درد !
و در اين آخري :
لبهاي سوخته و تاول !
چه خوب بود !
چه خوب بود !
آبي آرام
و روزهاي برخورد
و خورد و خورد و خورد
مايي كه زمانه را به ريشخند خودمان مي رنجانديم ،
مايي كه مايي بوديم براي خودمان
حالا بيا و
پشت يادآوري قاصدك ها
كه هر روز كه در را باز مي كنم
يكي مي آيد
و شايد براي تو هم آمده …!!

بيا يكبار ديگر برويم
انتهاي  يوسف آباد  ، انتهاي  كردستان  ، انتهاي عشق و
يك گوشه دنجي براي خودمان پيدا كنيم
و هي بگوييم :
چه خوب بود !
چه خوب بود !
و ما خر بوديم !
و ما نفهميديم !
و ما خر بوديم!!

 

شعر دانشگاه خوب - فرامرز حجازي

 

 

نظرات (7)

سوتا

  ۱۳۸۸/۰۷/۱۸ 

چند روز پیش خانم رادکانی از من خواست مطلبی درباره فرامرز بنویسم برای شماره جدید نشریه سوتا. خیلی فکر کردم چی بنویسم اما بیشتر از اینکه چیزی بر قلم بیاد چیزهای بی شماری بود که در ذهنم گذشت. از خاطره های اولین روزهای آشنایی مون در سال ۷۳ تا روزهای سخت ۱۸ تیر ۷۸ و هزارها خاطره و احساسی که در همه این سالها با ما همراه بود. از چی باید می نوشتم؟ از لحظه لحظه دل خوشی های کوچک سال های دور که الان دیگر نیستند. از حس های بی ریای دو تا دانشجوی شهرستانی شریفی که الان دیگه نیستند!

سخت بود نوشتن و سخت تر بود اندیشیدن به خاطره هایی ۱۵ ساله...

نظرات (1)

بهانه

  ۱۳۸۸/۰۷/۱۱ 

نه با باد مصالحه می کنم

نه دعوتت می کنم به موج سواری

گاهی میان کلمه ها غلت می زنم

و خواب رنگی سیاست مدارها را

سیاه سفید تعبیر می کنم

همین

بهانه خوبی ست برای مرتد شدن!

 

نظرات (1)

   Next »

 

 

 

 

 

 




       

Design By: iHedy.ir