|
خداحافظی |
 |
|
۱۳۸۹/۰۴/۰۹ |
این خانه تا مدتی بسته خواهد بود.
تا شاید وقتی دیگر ...
نظرات (3) |
|
|
تاريخ دان! |
 |
|
۱۳۸۹/۰۲/۲۷ |
همیشه تکراری ترین واژه ها
مرا به عمیق ترین لحظه ها می رسانند
وقتی می گویم : دوستت دارم
یعنی از میان همه معشوقه های تاریخ
انتخاب شده ای
و وقتی می گویی : اثباتش کن
یعنی
تمام جنگ های بزرگ تاریخ
در انتظار من است
ردپای تو اما
از منظومه کوچک من گذشته است ...
نظرات (4) |
|
|
! |
 |
|
۱۳۸۹/۰۱/۲۲ |
اگه همین طور پیش بره گمونم تا چند وقت دیگه همه این دوستان ما در محدوده وسیع فلترینگ آقایان قرار بگیرند.
من نمی فهمم وبلاگ مریم مومنی چرا ؟
گویا در راستای جذب حداقلی و دفع حداکثری گام های موثری دارد برداشته می شود!
نظرات |
|
|
رسم تکراری قشنگ! |
 |
|
۱۳۸۹/۰۱/۱۰ |
ناز ماه را می کشم
تا امشب را بر من بتابد
دست های من
تهی اند از خودم
و سرشارند از تو
ولی عصر سبز شده است
و باغ فردوس منتظر قدم های ماست
بهار
رسم تکراری قشنگی ست
برای درخت ها و خیابان ها
برای قدم های بی قرار
بهار رسم تکراری قشنگی ست...
نظرات (2) |
|
|
سال نو |
 |
|
۱۳۸۸/۱۲/۲۴ |
هیچ وقت شور و شوق متفاوتی برای آمدن بهار نداشته ام. چه روزهای شیطنت های کودکی چه التهاب های نوجوانی چه دغدغه های جوانی و چه اکنون. هیچ وقت بهار رنگ متفاوتی نداشته برایم. اما همیشه در همه سال هایی که عید در فراغت خانه نشسته ام به سالی که گذشت می اندیشم. به یک یک روزهای رفته می اندیشم. به آدم هایی که آمدند و رفتند. به کسانی که بودند و رفتند و به خودم که در یک سال گذشته در کجای این جهان ایستاده ام؟!
همین است که وقتی بوی شکوفه ها در خیابان ولی عصر به مشامم می خورد خوشحالم نمی کند منقلبم می کند. ترسی وجودم را فرا می گیرد. ترسی شفاف و می اندیشم که سال کهنه را چه کرده ام و سال نو را چه خواهم کرد...
نظرات |
|
|
شاهين |
 |
|
۱۳۸۸/۱۲/۱۵ |
چند وقت پیش قبل از اسباب کشی توی تقویم خاک خورده سال ۷۹ اسمش رو و شماره تلفنش رو کشف کردم. بعد از پایان دوره خدمت دیگه ندیده بودمش. اما می دونستم یه جایی توی همین تهران زندگی می کنه. خونه پدریش پایین چهارراه ولی عصر بود. چندباری رفته بودیم با هم اونجا و گپ زده بودیم تا صبح. پسر عجیبی بود و خونگرم و دوست داشتنی. خاطرات قشنگی داشتیم توی زرهی شیراز. نمی دونم چرا توی این همه سال همش می خواستم بهش زنگ بزنم و قبل از هر بار اسباب کشی همون تقویم و پیدا می کردم و تلفنش رو برمی داشتم اما زنگ نمی زدم تا همین چند وقت پیش...
آقایی گوشی رو برداشت و من با هیجانی نوجوانانه پرسیدم : شاهین هست؟
سین و جینم کرد که کی هستم و کجا بودم و این شماره و رو از کجا گیر آوردم و آخرش گفت : اون مرده ... خیلی وقته... سال ۸۲ تصادف کرد.
و من مطمئناْ باور کردم که مرده اما باور نکردم که تصادف کرده باشه...
نظرات |
|
|
قضاوت |
 |
|
۱۳۸۸/۱۲/۰۹ |
قضاوت کردن کار خیلی ساده ایه. تنها کافیه نظرمون رو در مورد کسی یا جایی یا چیزی با دانسته ها و احساسات و به قولی مدل ذهنیمون تطبیق بدیم و بگیم : خوبه یا بده یا این جوری و اون جوریه ... تا حدود زیادی و یا شاید دقیقاْ مطمئنیم که قضاوت درستی کردیم و مرز بین حق و باطل رو در این قضاوت مون از هم جدا کردیم. برای قضاوت خودمون دلیل می تراشیم و استدلال می کنیم و مهم تر از همه اینکه بر اساس اون تصمیم می گیریم.
حضرت علی(ع) در فرازی از نهج البلاغه به صراحت می فرمایند که سخت ترین کار در دنیا قضاوت است و بدا به حال آنان که با قضاوت نادرست شان حقی را باطل کنند.
عادت کردیم به آسانی قضاوت کنیم و به آسانی بر مبنای قضاوت مان تصمیم بگیریم. فکر نکردیم که ممکن است قضاوت ما بر پایه اطلاعاتی باشد که نادرست است و یا حب و بغض و احساسات کاملاْ شخصی بر آن سایه انداخته باشد؟ فردا پاسخ صاحب امر را چه می دهیم؟
نظرات |
|
|
تو! |
 |
|
۱۳۸۸/۱۱/۲۸ |
کرم که از پیله درآمد دیگر کرم نیست پروانه است
پرنده که از قفس درآمد دیگر اسیر نیست آزاد است
تو که از زمین پریدی دیگر انسان نیستی فرشته ای
دوست من!
نظرات (1) |
|
|
جای شهداء خالی... |
 |
|
۱۳۸۸/۱۱/۲۱ |

مرد روی سنگفرش پیاده رو کنار دیواری سفید دراز به دراز افتاده بود. خون تمام صورتش را پوشانده بود و پیراهن سبز راه راهش از رنگ خون تیره شده بود. صدای بی گاه تیر می آمد. نزدیک و دور. آدم ها از هر طرف می رفتند و می آمدند و شعار می دادند. ولوله عجیبی افتاده بود میان مردم رهگذر. مرد نفس های کوتاه و سخت می کشید. مردم بالای سرش ایستاده بودند و مات نگاهش می کردند. یکی بغض کرده بود. دیگری پر از خشم بود. آن دیگر اشک هایش را نگاه می داشت. مردی دیگر آمد. جمعیت نظاره کننده را کنار زد و بالای سر مرد ایستاد. کف دستش را روی پیراهن خونی مرد گذاشت . بلند شد و بر دیوار سفید کنار پیاده رو نقش دستش را حک کرد. دیگری و دیگری و دیگری ... دیوار پر شد از نقش خون آلود دست های مردمی که شاه را نمی خواستند. ظهر بیست و دوم بهمن ۵۷ بود. مرد شهید شد.
در بهار آزادی جای شهدا خالی....
نظرات |
|
|
راه |
 |
|
۱۳۸۸/۱۱/۱۵ |
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست...
نظرات |
|
|
Next »
|
|
|