|
برای شهریار وقفی پور
پازل روزها را كنار هم مي گذارم، در نمي آيد. از آن ها كه پشت به در ايستاده اند، يكي مي پرسد: كدام انار مرا به باغ مي رساند؟
دميان! من مرده ام؟ كفش هاي كوهم را بياور تا آلپ چند هسه فاصله است؟ خنياگر روحم را مي بينم نقش بيستون مي كند بر سنگ قبرم و من دراز كشيده ام در تابوتي كه ده مردِ مرده مي برندم
به ياد خاطره هاي قبل از تولدم مي افتم مي رقصم بر براده هاي روح و از تناسخ هاي گذشته كرگدن و عنكبوت را به ياد مي آورم
دميان من مرده ام! مرا پاي بلندترين گراز زنگي دفن كن كنار قلعه ي پرتغالي ها و يك روز از هر سال سنگي بر من بينداز شايد زنده شوم!
|